به نام او كه زيباست وزيبايي را دوست دارد
شبي ديگر است ،شبي كه ماه دارد،شبي كه ستاره دارد
همچون شبهاي پيش،ولي دل حسّ ديگري دارد
گويي شب نيست گويي روز است وماه،خورشيد
آري روزي آفتابي در تجسّم روشن خيال
روزي به وسعت دنيا روزي به وسعت زندگي
روزي به وسعت عشق روزي به وسعت دل
چه خيالي چه تجسّمي چه بودني
بودن يا نبودن !هميشه مسأله اين بوده
ولي براي من فرقي ندارد بودن با نبودن
كه با تو هستم وبي تو نيستم ونبوده ام ونخواهم بود
وبا تو ، حتّي اندكي خيال تو هستم تا هميشه !........
به نام خدا
دوباره با شروع صبح، پي انديشه هاي خفته ديروز مي گردم
پي بودن ،پي رفتن ،پي آغاز فصلي تازه از رويا
وپيوند مي دهم دل را به فرداها
براي جستجوي نقش بي نقشي
براي گفتن صد حرف بي حرفي
......
نبايد رفت ،نبايد خفت
نبايد همسفرشد با دل سنگي ،نبايد شد رفيق هر دل رنگي
نبايد گفت راز دل، به ديواري كه دارد موش
نبايد گفت غمها را، به قابي كه ندارد گوش
نبايد ديد آنجايي، كه بايد چشم جان را بست
نبايد ماند در آنجا، كه بايد رخت را بربست
نبايد غرق در پژواك كوهي شد ،كه هرگز دست فرهادي ،
نزد بر تاروپود خفته اش تيشه
نبايد بست اميد دل ،به نخلي بي بن وريشه
نبايد رد شد امشب ،از پل چوبي ،كه مارا مي برد فردا،
به سمت شهر ناكامي
نبايد رفت هرگز به ،ديار بي سرانجامي
......
اسيريم ما،اسير دست طوفان غم واندوه ،اسير بودن ورفتن
اسير سرنوشتي كه ،پر از تكرار بي حرفي است
اسيرمردمان خفته درقابي ،كه تنهادردآنها، درد بيدردي است
.....
به بازاررياديروزمي كردند ،حراج صورتكهايي بنفش وسبزو
سرخابي ، براي لحظه اي بردم ،فرو دستان خود در جيب ،
كه گيرم صورتي آبي
دلم را خوش نيامد زين عمل گفتا ،كه شايدتو،به وقت آمدن ديگر،
مرا نشناسي اي جانا
دلم مي گفت حقيقت را ،چراكه آدمي بايد، تمام لحظه ها هرحال
يكي باشد دل وجانش ، ونگذارد بدزدد ديو نفسش روح ايمانش
.....
دلم تنگ است،خيال بودنت با قلب دمساز است،
هواي ديده طوفانيست، دو پايم در گل ولاي است
زمژگانم دو بحر كاغذي جاريست
مرو با قايقت دريا، كه بغضي سردبه شدّت مي فشارد،
قلب دريا را دو چشم آسمان خيس است
زمين كاوشگر درد است تمام واژه ها سرد است
بباراي ابربارانت،زمين تشنه چشمانش، به سمت آسمان بازاست .
